گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

دل آدمیزاد همچون گنجشک است...روزی هفت مرتبه دگرگون می شود...
پیامبرمهربانی ها(صلی الله و آله و سلم)

فاطمه قانعی...موجودی آبانی...با دلی بارانی...انسانی فانی...درجستجوی شادی های آنی...
+۱۵ام و ۳۰ام هرماه انشاءالله آپ میشویم:))

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۱۲ مطلب با موضوع «زیبا نبشته» ثبت شده است

چند ماه پیش به مطلبی بر خوردم که ارزش خوندن داره:)

چرا باید تا جوانید سفر کنید؟  (کلیک کنید تا متن کامل رو ببینید!)

1. سفر، نحوه ارتباط شما را با دنیا تغییر خواهد داد.
اگر تا زمانیکه جوان هستید سفر نکنید، با گذر عمر و قیدهایی که خانواده و شغلتان به شما تحمیل می کنند، تمایل شما برای ماجراجویی و سفرهای مخاطره آمیز کمتر خواهد شد.
2. سفر، نحوه ارتباط شما را با دیگران تغییر خواهد داد.
زمانیکه سفر می کنید، با فرهنگ های مختلف آشنا می شوید. متوجه می شوید که زندگی شما با دوستی با افرادی که شبیه شما نیستند و یا مانند شما رفتار نمی کنند، می تواند خیلی کامل تر باشد. 
3. سفر شما را متواضع می کند و متوجه می شوید که شما در مرکز جهان نیستید!
هر چقدر بزرگ تر می شوید، متوجه می شوید که در واقع چقدر کم راجع به زندگی می دانید! 
4. سفر به شما قدرت مواجه با چالش های جدید را می دهد.
سفر همانطور که شما را متواضع می کند، به شما قدرت هم می بخشد. متوجه می شوید که قادر به انجام کارهایی هستید که هیچ وقت فکر نمی کردید بتوانید انجام دهید. 
5. سفر به شما حس همدردی با مشکلات جهان را می بخشد.
زمانیکه سفر می کنید، متوجه می شوید که چقدر از امکانات و موهبت های زندگی خود را نادیده گرفته بودید. 
6. سفر، میزان تحصیلات شما را افزایش می دهد.
ممکن است کلاس درس تاریخ در دوران مدرسه جزء ساعت های مورد علاقه شما نبوده باشد! اما زمانیکه به پاریس سفر کنید و کاخ ورسای را از نزدیک ببینید، در راهرو های موزه لوور قدم بزنید، عظمت اهرام مصر را ببینید و از کولوسیوم گلادیاتورهای رم دیدن کنید، به درک جدیدی از تاریخ خواهید رسید و شاید حتی از معلم تاریخ خود قدردانی کنید! سفر، تاریخ را زنده خواهد کرد. 
7. عمر طولانی و بدون مشکل به شما قول داده نشده است، پس همین الان از تجربیات زندگی لذت ببرید.

+میخوام واسه خاطر خودم زندگی کنم. به خودم قول دادم که وقتی نگرانی هایی که دارم که اولویت زندگیمه حل شد...با چند تا دوست پایه بزنم تو مسیر سفر...فعلا چند نفر کاندید شدن واسه این سفرا...:)

+اونشب واقعا بهم بد گذشت.فک کنم 24 ام بود.روز بدی رو گذروندم...واقعا نمیتونستم لبخند بزنم!فرداش دوستی گفت :"متاسفم که اینقدر واست شب سختی بوده ولی روزها و شب های سخت آدمای سخت رو میسازن..." دلم میخاست بگم که میشه مثل روانشناسا با من حرف نزنی؟میشه اینقد خوب نباشی؟میشه رو مخم نباشی؟میشه...:)

+گفت به تو میگن یک دیباگر :دی

+گفت عشق یافتنی نیست .ساختنیه...آدم نباید تو رویا دنبال عشق بگرده .عشق همون چیزیه که در لحظه اتفاق میفته...

دلم میخاست بهش بگم که نگاهت اشتباست.که عشق موقتی نیست.که اسم عادت و وابستگی و تنوع طلبی رو نذاریم عشق سنگینتریم...

+دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است ، تا به آخرش نرسی نمیفهمی که از همان اول اشتباه کرده ای...#اوغوز_آتای

دیگه تا آخر عمر نمیخام دکمه های پیراهنم رو اشتباه ببندم...میفهمی؟

+رو دیوار نوشته بود :مومن هیچوقت یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنه...

  • ۸ نظر
  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۶
  • ۱۴۹ نمایش
  • فاطمه قانعی

کلافه است...
سرش را به بازویم تکیه می دهد
میگویم چرا نمی خوابی جانم؟
میگوید کلافه ام ،چند کلمه حرف بزنی خوابم میبرد
میپرسم چه بگویم این وقت شب؟
میگوید چه می دانم...مثلا از مهمترین اتفاق امروز بگو...
پیشانی و چشمانش را میبوسم و میگویم این هم مهمترین اتفاق امروز
لبخند میزند
دستم را میان دستانش میگیرد
چشمان اش را میبندد و به خواب میرود!
از آن گوشه ی پنجره، نور ماه روی صورت اش افتاده
در تاریکی مینشینم و سیر نگاهش میکنم
دست میکشم روی ابروهایش
در خوابی عمیق است
کلافگی اش بوسه بود که رفع شد الحمدلله!               #علی_سلطانی

+من خوبم و خداروشکر همه چی روبراست...فردا روز آخر بخش ترمیمی هست :)

+مطمعنم حال خوب امروزمو مدیون کوه رفتن دیروزم...از ترم یک من دل در گروی دکل های روی کوه باغران داشتم...میفهمی؟میفهمی حس دیروزمو؟:)

+بعد اون مینی بحث درسی تو گروه کلاسی با یکی از آقایون با شعور کلاس...یکم عصبی شدم.اما دوستان حالمو خوب کردن...

مثلا دوتا از آقایون کلاس بهم پیام دادن که...

- آدم تعجب میکنه حجم ب این بزرگی از بیشعوری‌چجوری‌تو این سر ب این کوچکیش جا شده!خنده

- هر کسی روزانه به یه دوزمشخصی احترام و توجه نیاز داره.بیشتر بخوردش بدی تشنج میکنه."پدرخوانده" این جمله به بحث امروز مرتبط بود! من واقعا سواله برام چرا اینجوریه این فرد!درواقع یک ادم چقد میتونه مزخرف باشه؟

+پیشنهادم اینه که سعی کنیم بیشعور نباشیملبخند

+همکلاسی های باهالی دارم:)

+اولین بیلدآپ و خاطره انگیزترین بیلدآپ آمالگامم تو بخش ترمیمی...

بیلدآپ آمالگام

  • ۴ نظر
  • ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۸
  • ۱۹۴ نمایش
  • فاطمه قانعی

شهریور هم رفتارش عاشقانه است...فقط ادعا می کند گرم است.ولی ...دیدی چند شب چه کرد؟

گرد و خاک کرد...!

بعد هم بغض کرد...و بغضش ترکید...!

گوشت را بیاور جلو...بین خودمان باشد...گمان کنم عاشق پاییز شده است...دلش گیر پاییز است...

دلم نمی آید به او بگویم وقتی به پاییز می رسی تمام شده ای...یعنی انگار قسمت عاشقی همین است.کاش می شد تمام نشد و رسید...کاش می شد......!!!

+عیدتون مبارک...

+این چند روز اینقد خبرای بد شنیدم که ...کلا بی حالم...

+گروه دال - طعم شیرین خیال زیباست:)گوش کنید و لذت ببرید...

+دیشب یکی از بچه ها واسم این قسمت دیرین دیرین رو فرستاد...

برخی پزشکان 

و پایینش نوشت:سعی کن از این پزشکان نباشی.اخلاق رو نصب العین خودت قرار بده و خودت رو اصلاح کن‌.بااخلاق باش و زیر میزی نگیر.حقوق بیمار رو رعایت کن.آنتی بیوتیک کم تجویز کن.به جای تکیه ی بیش از حد به آزمایش، به معاینه تکیه کن.بیمار رو با روی باز ویزیت کن...

در جوابش من این شکلی بودم یه مدت :|...بعدنش این شکلی شدم :))

+این ما و این هم شروع پاییز بیرجینیا...من .مرموز.نق نقو!و امیرعلی کوچولو...

پاییز

  • ۵ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۲
  • ۲۴۴ نمایش
  • فاطمه قانعی

بغلم کن...

۳۰
تیر

من...

زگهواره تا گور...

به جای دانش...

تو را...

می جویم!!

========

سکــــــوت مــن
هیچگــــاه از رضایــــتم نیست !!
مــــن اگـــــر راضی بودم
سکـــــوت نمیکردم...

========

+بعد از یک سال تلاش...شب قبل از کنکورش بغلش کردم.سعی کردم منفی نبافم!بعد بغل کردنش تازه فهمیدم که چقدر بزرگ شدیم و چند ساله که با تمام وجودم بغلش نکردم و چقد خانوم شده...و چقدر ازش فاصله گرفتم تو این چند سال...

تو بیرجند هروقت دلم واسش تنگ شه اون متنی که روز سی ام شهریور 91 واسم نوشته بودو میخونم.دقیقا اولین روزی که پام به بیرجند باز شد...یه برگه ی هزارتا شده تو کیف پولم!و هر دفعه هم به بد خطیش میخندم:)و ازونجایی که خدا لایحب المسخره کنندگان...الان خودم بعد 4 سال دانشجویی یه بد خطم...و اون متن اینه:

دروغ نبود دوستم داشتی...
نگاه هر چه قدر هم که غلط املایی داشته باشد صفر نیست.
دروغ نبود دوستم داشتی...
عشق بیجا بکند به غرور بی دلیل حراج بزند.
دروغ نبود دوستم داشتی...
دلواپسی از وابستن دل نیست...
دروغ نبود...
اینجانب علامه ی دهرم در دوست داشتن.
دروغ نبود...
حالا هم دروغ نیست که میروی...
من فاصله ها را حفظم...
و بارها بار در خصوصی ترین لحظه هایم تو را از بر کرده ام.
میروی و از هر ثانیه ی رفتنت، آمدن های غم شروع می شود.
اما من...
راستش بید و باد رو سر هم کردم
و از تمام ضرب المثل ها فقط یک چیز را بلدم...
«در یک اقلیم دو پادشاه نمی گنجد...»
در پادشاهیِ این روزهای من،
از هرچه کم شود،
از تو کم نخواهد شد.
تو خوب می دانی عاشقی ترکیب چند حس نیست...
یک بازیگوشی عاطفیست که من آن را خوب بلدم.
دروغ نبود دوستم داشتی...
دروغ نیست دوستت دارم های تو...
میروی...اما یادت باشد هر رفتنی بازگشتی هم دارد...
========
از آزمون که برگشت ..گفتم چطور بود؟ فقط گفت: بغلم کن...
  • ۴ نظر
  • ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۶
  • ۲۸۳ نمایش
  • فاطمه قانعی

راه عشق

۱۵
تیر
گیله مرد میگفت : مهم نیست که چقدر از راه رو ، با چه سرعتی و باچه کسانی رفتیم وچقدر درطول
مسیرخوش گذشته ...اگه دیدی راه به مقصدختم نمیشه وداشتی بیراهه روبجای راه طی میکردی...
برگرد...خیلی ساده ...که در ادامه ی بیراهه رسیدن نیست ... از جملات زیبای گیله مرد
مهاتما گاندی:
"حقیقت در قلب همه ی آدم ها وجود دارد.هرکسی باید در همانجا جستجویش کند و آنگونه که خود
می فهمدش ،چراغ راهش سازد.هیچ کس محق نیست دیگران را وادارد برطبق فهم او از حقیقت ،
راهی را بپویند!"
میگیم اهدناالصراط المستقیم...اما واقعا صراط مستقیم چیه؟
چیزی جز عشقه؟
+من یک ساتیاگراهی ام:))خیلی خفنم!
+عید فطر مبارک...
بعدا نوشت: بنظرم وجود و فلسفه خلقت ما عشق بوده.و قطعا منظورم عشق زمینی نیست که!ما وجودمون عشقه و وظیفمون چیزی نیست جز اینکه به دنیا و آدم هاش عشق بورزیم و به دنیال اصلاح و نیکوتر و زیباتر کردنش باشیم...
...
..
  • ۱۰ نظر
  • ۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۸
  • ۳۶۸ نمایش
  • فاطمه قانعی

خانواده

۳۰
خرداد

داشت سخنرانی میکرد...
گفت که یه خانواده «متعادل» سه ضلع داره.سه ضلعش باهم برابرن و مثلث خانواده متساوی الاضاعه.و اون سه ضلع عبارتند از :اقتصاد ،امنیت و آموزش
و گفت اگه یکی ازاین اضلاع نباشه یه خانواده «متلاشی» شکل میگیره...
گفت که اما...اگه این سه ضلع اندازه هاشون باهم برابر نباشه حاصلش میشه یه خانواده «متزلزل» که با هر تلنگر کوچیکی نابود میشه...
اما اون چیزی که مد نظر ماست و جامعه بهش احتیاج داره...یه خانواده «متعالی» هست...
خانواده متعالی یک ضلع بیشتر داره ...مربعی که چهار ضلعش اینان:اقتصاد ، امنیت ،اموزش ، حمایت ...
چند تا خانواده متعالی اطرافتون دارین؟:))

امروز واسه دومین بار ترمیمی نظری یک! رو میفتم...

تو دوره دانشجوییم یه سری درسا طلسم شدن...مثل مواددندانی و متعلقاتش (انواع ترمیمی ها...)و ارتودنسی!هرکاری میکنم نمیتونم با این درسا و استاداش کنار بیام...

امروز که با قیافه دپسرده و گریه ناک از سر جلسه اومدم بیرون.دلم میخاست یکی بهم قوت قلب بده...به قدر کافی ناراحت بودم.زنگ زدم به زینب...وقتی گفتم این درسو واسه بار دوم میفتم شروع کرد به غرزدن.که چرا از اول ترم نخوندی و...منم عصبی شدم و گفتم باشه خداحافظ!

واقعا این زمانا آدم به دعوا و روضه خونی نیاز نداره...دلش ارامش میخاد...امید میخاد...

این وقتا باید به قانون به درک رجوع کرد...

حالم خوب میشه!

بهت قول میدم:)))

دو شب پیش!

میگم:هرچی میخونم تموم نمیشه
خسته شدم...
امتحان یکشنبم مهم تره ولی اونو هم نخوندم.اون درسو واسه بار دوم برداشتم
اگه بازم بیفتم فاجعه اس...
میگه:تموم میشه استرس نداره
میگم :میدونی؟ باید معجزه شه که من این سه تا امتحانو پاس شم.شنبه.یکشنبه.دوشنبه...دیوونه میشم☹
میگه:درس بالاخره تموم میشه چه این ترم چه ترمه دیگه
من این شکلی میشم.(دونقطه خط:| )

ادامه میده:جدی مهم تجربه است
مهم اینه که شما تجربه ای داشتین که همکلاسی ها و حتی استاداتون نداشتن...


تجربه پژواک رو میگفت...

امروز !

میگم:امروزی رو میفتم.حال خوندن امتحان فردامو ندارم!
میگه:از بس تو امتحان امروزتون گیر کردین...خوب گیر نکنین.خوب یا خراب تموم شده. قراره غصه اش رو هم بخورین بذارین واسه وقتی که نمره اش میاد...مهم اینه که امتحان فردا رو که بدین باز میاین نمایشگاه کودکان کار.پس بخونینش که فردا حالتون گرفته نباشه...

دوست دارم طرز فکرشوآرام

یاعلی:)

  • ۵ نظر
  • ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۸
  • ۲۵۰ نمایش
  • فاطمه قانعی

استاد نجوم داشت از دنباله دار آیسان و شومیکر-لویی میگفت که رسید به این جمله:«بچه ها هرجرمی به هردلیلی به هر جرم دیگه ای نزدیک شه...تیکه تیکه میشه...»
این حکایت ما ادمهاست...وقتی به یکی نزدیک میشیم بلد نیستیم فاصلمونو حفظ کنیم.اینقد به اون فرد نزدیک میشیم که در نهایت حالمون ازش بهم بخوره...

بقول جبران خلیل جبران:
بگذارید بین باهم بودنتان اندکی فاصله باقی بماند...بگذارید نسیم های آسمانی در میان شما به رقص درآید.به هم عشق بورزید اما از عشق بند نسازید.بهتر آن است که عشق دریایی باشد مواج که ساحل وجود شما را به هم بپیوندد.جام یکدیگر را پر کنید اما هرگز از یک جام ننوشید.نان خود را با معشوق خود تقسیم کنید اما هرگز از یک گرده ی نان نخورید.باهم آواز بخوانید‌...برقصید و شادمانی کنید.اما تنهایی را از هم نستانید.همانگونه که تارهای چنگ تنها هستند ٬گرچه به یک آهنک مترنم اند.دل خویش را به یک دیگر بدهید اما هنگامی که آن را میگیرید زندانی اش نکنید.زیرا تنها دست های فراخ زندگی ست که میتواند دل های شمارا در خود نگه دارد.در کنار هم بایستید اما نه بسیار تنگاتنگ...زیرا ستون های معبد دور از هم می ایستند و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر هر گز نمی بالند.

+گفتم اگه ده سال بعد اسممو بشنوی چی میاد تو ذهنت؟

گفت:یه دندون پزشک موفق. یه دختر خوشحال . کسی ک عاشق کار و خانواده شه. یه گنجشکی ک پرید:)

+نازنین و انوشه فارغ التحصیل شدند و از بیرجند خواهند رفت...

+رفتیم صخره نوردی...عالی بود.

هفت خرداد

  • ۴ نظر
  • ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۰
  • ۲۶۱ نمایش
  • فاطمه قانعی

سفر...

۱۵
ارديبهشت

من می تونم باهات تو کافه بشینم، بگم و بخندم، باهات ساعت ها قدم بزنم،
درد و دل هات رو گوش کنم و هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام بدم
و در قبال این ها چیزی ازت نخوام، در واقع من می تونم یه دوست خیلی خوب واست باشم، 
به شرط اینکه تو هیچ وقت حرف از دوست داشتن نزنی، اینجوری کار سخت میشه!
به نظرم اگه یه روز حقیقتا احساس کنی که خودت رو دوست داری
باید نسبت به خودت و کارهایی که انجام میدی متعهد بشی و دربند اصول خاص خودت زندگی کنی،
چه برسه به روزی که با کسی دیگه حرف از دوست داشتن بزنی، 
مسئولیت دوست داشتن خیلی سنگینه.


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

+و سفری در راه است...

+ناراحتم که با اسمان مهریا نتونستم برم کویر...

+خوشحالم که دارم میرم کلاس سخت کوشی:))

+عکس های جشن روپوش تازه به دستم رسیده...

جشن

+ساعت نه باید میدون قدس باشم...میرسم؟پا در دهان

+
  • ۳ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۴
  • ۳۰۵ نمایش
  • فاطمه قانعی

کوفت

۰۶
دی
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت که برمیگردم
بیخیال تمام عزیزی های مصر و یعقوب های چشم به راه
چنان در آغوش می فشارمت 
که هفتاد و هفت سال تمام باران ببارد و گندم درو کنیم...



+من ندانم اندرون «کوفت» من چه نهفته اس که هربار گفتم کوفت!
گفتند:
-ای جانم!
-درگیر کوفت گفتنتم:-D 
-دلم واسه کوفتت تنگ شده بود...
  • ۲ نظر
  • ۰۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۴۳
  • ۱۹۵ نمایش
  • فاطمه قانعی
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ؛ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ؛
ﻣﯿﺰﺍﻥ منطﻖ ﺷﺎﻥ ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ 
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ،ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ ،میزان اصالت شان ،ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ،
ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ أﻧﺪ ؛
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﻭﻟﯽ ﮐﺎفی ست ﺑﻪﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ، ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ خاطر ﺷﻮﻧﺪ ؛
ﺗﺎﺯﻩ ،ﺁﻥﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ...! 
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﻧﻪﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ ..!
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺮ ﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ ،،،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ﺍﻫﻞ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ؛
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖﻫﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ی ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﻭﺡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛
که ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ گاه ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ،،،
بزرگی و معرفت ٬ادب ، اصالت و نجابت ،
آدمیان را ؛به هنگامه ی خشم و 
عصبانیت بیازمائید
(چارلی چاپلین)

+به من نزدیک نشو...من وقتی عصبانی بشم زمین و زمان را به هم میزنم...

  • ۲ نظر
  • ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۹:۳۹
  • ۲۰۲ نمایش
  • فاطمه قانعی