گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

دل آدمیزاد همچون گنجشک است...روزی هفت مرتبه دگرگون می شود...
پیامبرمهربانی ها(صلی الله و آله و سلم)

فاطمه قانعی...موجودی آبانی...با دلی بارانی...انسانی فانی...درجستجوی شادی های آنی...
+۱۵ام و ۳۰ام هرماه انشاءالله آپ میشویم:))

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۲۲ مطلب با موضوع «خودنویس» ثبت شده است

بخوانید محدودیت های جالب انسان را...

از لحظه ای که متولد شدم دلم میخاست هنجار شکن باشم.محدود نباشم...دوران بچگیم پر بود از این اتفاقات...پر بود از عصبانیت مادر و پدرم...خیلی کارا رو کردم خیلی کارا هم...نشد!هیچوقت دوست ندارم یکی بالای سرم وایسه بگه فلان کارو نکن.دلم میخاست آزاد باشم.بنظرم ما تو ایران یاد گرفتیم با محدودیت بزرگ شیم!و از قوانین غیر منطقی متنفرم...هیچوقت تو کتم نمیره.

از دوران کودکی که بگذریم...وارد دبستان شدم.بزرگترین معضلم این بود نمیتونستم ناخن کوتاه رو تحمل کنم.اینکه تا ته ناخن رو بگیرم و انگشتم زخم شه...

تو دوران راهنمایی...علاوه بر ناخن...معضل گوشی موبایل داشتم!اعتراف میکنم اون روزی که سر کلاس ریاضی مبتکران !هندزفری تو گوشم بود و آهنگ گوش میکردمو خانم ابوی برداشت گفت که:" من حواسم به همه چی هست.حتی پشه تو کلاس درسم پر بزنه متوجه می شوم"و من سرمو تکون میدادم و نیشخند می زدم که کجای کاری...از اول کلاست دارم آهنگ گوش میکنم اصلا فکر نمیکردم که یه همکلاسی نامرد منو لو بده و ماه بعدش مدیر مدرسه خفتم کنه که چرا موبایل داری...

تو دوران دبیرستان علاوه بر ناخن و موبایل...ابرو و قدوعرض مانتو و مقنعه ی طلبگی  اضافه شد!همیشه ناخن گیر داشتم همراهم.در مورد موبایلمم محتاط بودم.مانتوهام مشکلی نداشت اما واقعا از پوشیدن مقنعه چونه دار متنفر بودم!واقعا خیلی زشته امریکا داره به این سرعت پیشرفت می کنه و ...بعد ناظم دبیرستان های ایران جلو در مدرسه بچه هارو چک کنن که کی ابروهاشو برداشته کی برنداشته!چرا سر صف نیومدی؟چرا ده دقیقه تاخیر داشتی؟چرا ...؟چرا...؟

هر لحظه منتظر بودم که دانشجو بشم.فرج حاصل شد و اومدم اینجا...اما متوجه شدم که محدودیت ها تمومی ندارن.تو بااااید ساعت هشت شب خابگاه باشی...تو باااید همونی باشی که هراستیا!!! میخان.تو باااید...شاید بنظر من خیلی احمقانه بنظر بیاد که به پوشیدن شلوار لی آبی آسمونی گیر بدن!به اینکه چرا مانتوت این رنگیه؟چرا کفشات...اما واقعا بنظر خودشون احمقانه نیست؟خداروشکر من هیچوقت با این جماعت جاهل سروکاری نداشتم :)

هر لحظه منتظرم درسم تموم بشه و واسه خودم زندگی کنم...به دور از محدودیت های پست این چنینی...اما واقعا مامان میذاره؟:)

اصلا یکی از دلایلی که نمیخام تا سال ها به ازدواج فکر کنم همین محدودیت های بعد از ازدواج هست.مخصوصن در فرهنگ ما که زنها همیشه ضعیف شمرده شدن...(فرهنگ غرب هم بهتر ازین نیست!)

متنفرم از اینکه پرنده تو قفس باشه.نمیخام تو قفس باشم.اما بال پرواز هم ندارم...خیلی کارا تو دنیا هست که باید تجربه کنم.باید بجنگم.فتح کنم.پیروز شم... دکتر بشکار میگفت:" یه فرد masterمرزهای علم رو جابه جا می کنه"...اما من...من فقط می خام مرزهای زندگی حودمو جابه جا کنم و ناتوانم...مرزهای افکارم ، بینشم ، جهان بینیم رو میخام بشکنم...دلم میخاد طی الارض کنم!دلم میخاد همه توانایی هام ...استعداد هام ...(البته اگه دارم!) شکوفا شه...

شنیدستم که دکتر شریعتی جمله ای با این مضمون گفته که انسانها چهار زندان رو تجربه می کنن.تاریخ ، طبیعت ،جامعه و خود...دارم فکر میکنم از زندان خودم که خودمو بکشم بیرون با این دنیای غم زده چه کنم؟

 بشنوید ! با صدای احمد شاملوی عزیز...

در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد
در زنجیر...
از این زنجیریان،
یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه ای کشته است.
از این مردان،
یکی، در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خودرا،
بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اینان، چند کس،
در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه،
از دیوار کوتاهی به روی بام جستند
کسانی، نیم شب،
در گورهای تازه،
دندان طلای مردگان را می شکسته اند.
من اما هیچ کس را
در شبی تاریک و توفانی نکشتم
من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی
که مردار زنان را دوست می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی
که در رویایشان هر شب زنی
در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و  می خشکند و می پوسند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم این است...جرم این است...

 

+گفت: به نظر من اگه نمازو سر وقت نخونی حداکثر تا یک ساعت قضا میشه!

خیلی اگرسیو جواب دادم که:به نظر من تو بهتره نظرتو واسه خودت نگه داری در این موارد:)

 

  • ۶ نظر
  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۲
  • ۲۲۷ نمایش
  • فاطمه قانعی

همه چیز از یه گلودرد ساده شروع شد.اونقد ساده بود که اصلا فکرشو نمیکردم این حکایت رو بسازه.بهتره بگم که همه چیز از بخش داخلی بیمارستان شروع شد.از روزهایی که میرفتیم واسه معاینه دهان و دندان بیماران بیمارستان...از ششم دی ماه شروع شد و تا هجدهم منو به دنبال خودش کشوند!روز دومش...با بچه ها رفتیم خوسف!تا تونستم نرگس جمع کردم.من خوب بودم...ینی حس میکردم که خوبم...روز سوم گلودرد بدتر شد.منم ازونجایی که خودمو خیلی دکتر میدونستم و با توجه به سابقه قبلی سینوزیت کوآموکسی کلاو به همراه سیتریزین واسه خودم تجویز کردم.روزچهارم...روز پنجم.پاشدم با اون حال رفتم پیاده روی در دشت و دمن و فقط خودم میدونم چقد داغون بود حالم! و باز همش خاب و بیحالی ...روز ششم دیدم هیچ بهبودی ای حاصل نشد!رفتم دکتر...دکتر گفت خوب میشی!و یه عالمه داروی دیگه داد...روزهشتم که رسید کم آوردم!نشستم گریه کردم...روز به روز بدتر میشد حالم...خدیجه جان فشارخون و ضربان قلبمو اندازه گرفت.افت فشارومقدارکی افت قند داشتم.فیروزه ی جان!مثل یه فرشته ی مهربون از راه رسید و من خودمو دیدم تو اورژانس بیمارستان امام رضا که دارم سرم نوش جان می کنم.با سلام و صلوات برگشتیم خابگاه.خوب بودنم رو جشن گرفتم و رفتم یه جعبه شیرینی گرفتم...اما امان از روزگار ملون دقیقا فقط یک ساعت خوب بودم.روز نهم بیمارستان نرفتم و بخشمو دودر کردم وتا عصر خوابیدم!عصر بی قرار و بی حال و افت فشار و تب و تاکی کاردی...

رفتیم دکتر...باید بستری میشدم!وای!آخه الان؟تو این وضعیت؟با این همه نگرانی و استرس درس ها؟چرا آخه؟

میتونم به ضرس قاطع بگم که در حال موت بودم و فقط اونهایی که منو تو بیمارستان دیدن میفهمن چی میگم...قوت غالبم شده بود سرم و آپوتل و سفتری اکسون و عشقی به نام تامی فلو...بعد از دو سه روز به زندگی بر گشتم!اون شب رو خدیجه تو بیمارستان کنارم بود...

 خلاصه ... اون چند روز با تموم سختیاش واسم خیلی خوب بود.حداقلش اینکه فهمیدم حالم دقیقا واسه کیا مهمه و کدوم آدمای زندگیم منو به یاد دارن.وقتی بستری شدم به مامان نگفتم!میدونستم اگه بفهمه گریه و ...

روز نهم مامان زنگ زد. گفت کجایی؟ گفتم خابگاه...تا اینو گفتم زد زیر گریه!اشکم در اومد...گفت تو چطوری به من دروغ میگی؟چی شده؟ میگفتم خوبم!باور نمیکرد.شده بودم چوپان دروغگو...! 

میخام تشکر کنم!

از مامانم که اینقدر دلش مثل برگ گل لطیفه...الهی بمیرم و اشکشو نبینم...

از خاهرم ...از کسی که همیشه مدیونشم ...وای زینب نمیدونی وقتی گفتی رسیدی بیرجند و داری میای سمتم چه حسی داشتم.نمیدونی وقتی سرم به دست با اون لباس صورتی مسخره تو سالن دیدمت اصن حالم خوب شد!کاش همیشه بودی کنارم...آخه چقد تو مهربونی؟شبی که همش گاز خیس میذاشتی رو پاها و پیشونیم که تبم بیاد پایین رو یادم نمیره.یادم نمیره رسیدگی کردنات رو ...یادم نمیره که موهامو شونه میکردی بچه ها اومدن گفتن اوووووه این حالش خوبه چرا اینقد تحویلش میگیری:) و من تو دلم با خودم گفتم اونا که زینب مهربون منو نمیشناسن:)

از خدیجه...ممنونم!اون چند روز وبال گردنت بودم! دکتر،بیمارستان و...مرسی مرسی مرسی دوست خوبم.تو دوستیتو واسه من کامل کردی:)

از ندا...اون روزا امتحان داشتی و همش هوامو داشتی. مزه ی سوپهای خوشمزه ات و شلغمایی که میذاشتی واسم و ...آخه تو چطوری اینقد خوبی دختر؟

از منجم...شب تو بیمارستان بودم.پیام داده که :میشه زنگ بزنم.میشه جواب بدی؟ مرسی که بیادم بودی...مرسی که هستی...

از انوشه...که ری به ری حالمو میپرسید.من قربونت برم که تو اینقد مهربونی.بیمارستان که بودم خبر داد که یه بسته ی پستی دارم:)سورپرایزی بس شگرف!بعد خوندن این متن مدیونی اگه مامانتو از طرفم نبوسی.مرسی از مامانت...

از مهشید و حسن...بیمارستان بودم.مهشید پیام داده که :قانعی حالت چطور است؟ گفتم خوبم و ممنون...از لحنم فهمید خوب نیستم.ینی من عاشقتم مهشید.اولش فک کردم منجم بهش خبر داده...اما بعدش فهمیدم صرفن میخاسته حالمو بپرسه ...عصر اومدن بیمارستان...با دسته گل نرگس!با یه امانتی...که روش نوشته بود:


از مرضیه ...دختر تو چقد لطیف و با احساسی...شب اولی که بیمارستان بودم.پیام داد که :تو کجایی من چند بار اومدم.اتاقت نبودی...گفتم بیمارستان! گفت عههههه من نرگس گرفتم واست خب! و فرداش نرگسامو آورد:)

از چارتا گلی که با دسته گل اومدن :)ندا ، فاطمه ها ، آیلین ...مرسی مرسی مرسی بابت دسته گل خوشگلتون!مرسی که هستین...مرسی که حالمو میپرسیدین...مرسی که خوبین... باید یه دنیا دوستون داشت...

از نازنین...فک کنین اون روزا درگیر مجلس عروسیش بود و وسطش هی حالمو می پرسید...

وای سمیه.سمیه.سمیه...مرسی...مرسی که اینقد خوبی تو دختر...

از دکتر فیروزه...میدونستی که واقعا یه دکتر خوب و مهربونی؟دست گلت درد نکنه...ان شاءالله به هرچی میخای برسی

از دو دکتری که سورپرایزم کردن!شما دونفر کل تصوراتمو راجع به همکلاسیا بهم زدین و شگفتی آفریدین...عاشق اون کنسرو دلمه بودم که شد خاطره:)

از یگانه ...که تو بیمارستان کنارم بود.که نگاهش نگران بود...

از تیچر... وقتی فهمید بیمارستانم پیام داد:"من امشب باید ببینمت." موقع ترخیص کنار من و خاهر جان بود...مرسی.تو دوست ترین تیچر دنیایی...

از دبیرچی...ممنونم که حواست هست...مرسی دوست خوب من...

از نسرین و یاسمن و تهمینه...که بعد امتحانشون بدو بدو اومدن بیماستان...مرسی بچه ها...ما بهترین بیرجندیارو تو کلاسمون داریم...

اینا بولداش بودن واسم!مرسی آدمای بولد زندگیم...

از دکتر ضیایی هم باید تشکر کنم...بابت اتاق لب دریایی که دراختیارم گذاشت!که تو بیمارستان بهم بد نگذره!

آنفولانزای نوع B را در کنار لکوپنی تجربه کردیم!

تمام نگرانیم تو اون چند روز ارتودنسی بود!اینکه نتونسته بودم بخونمش!با مرگ رفسنجانی خ/ج ان بقول مرحوم جمالزاده ستاره ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت...خدا بیامرزش مرگش هم پر از برکت بود واسه دانشجوها!

خلاصه 15 تا امتحان این ترمم گذشت...به همشون امید پاسی دارم!

+گفت :ارتودنسی رو میفتم . جواب دادم:انشاالله هممون پاسیم. گفت:"آآررره...بعنوان شیرینی دست جمعی بزنیم به کوه و کمر و زندگی کنیم و با ترسامون رخ به رخ بشیم..."

مثلا داشت شعارای زندگی منو زیر رادیکال می برد.خنده

#من_نمیخوام_فقط_زنده_بمونم_میخوام_زندگی_کنم:)

#من_میخوام_با_ترس_هام_روبرو_بشم:)

+گفت :شاعر میفرماید دریایم و نیست باکم از طوفان / دریا همه عمر خوابش آشفتست...

 +وقتی می خواهید از یک کوه بزرگ بالا روید ،تنها کسانی می توانند به شما راهنمایی دهند که قبلا آن کوه را فتح کرده اند .افراد عادی از همان ابتدا خواهند گفت غیر ممکن است!

دامنه های باغران...اون نقطه ی قرمز رنگ نپریده! که میبینین باد اورده ی خاک پاک امریکاست...:دی

  • ۱۴ نظر
  • ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۸
  • ۳۹۵ نمایش
  • فاطمه قانعی

این چند روز اخیر که بازار نذری دادن ها داغ بود.همسایه واسمون نذری آورد.بهشون گفتم :قبول حق باشه:)

خواهرم خندید و گفت که بچه جان تو باید بگی قبول باشه.ایشون بگن قبول حق:) گفتم یادمه ترم یک که بودیییییم.یکی از هم اتاقیا نماز میخوند.بهش گفتم قبول باشه! اونم گفت :باشه مرسی!خندیدم و گفتم:درجوابش میگن قبول حق باشه...جواب دندون شکنی داد.گفت که وقتی میگی قبول باشه قاعدتا منظورت این نیست که نمازم مورد قبول بنده ها باشه.منظورت اینه که قبول حق باشه:)منم در جوابش میگم باشه مرسی:)) 

یادمه بعد اون داستان هممون در جواب قبول باشه میگفتیم باشه مرسی :دی 

بعد حرفام خواهرم فقط نگام میکرد و لبخند میزد...

+آه که چقددددررر امشب دلم میخاست الان پیشش میبودم.امروز 15 آذر و روز حسابدار بود...روز خاهرم...امیدوارم تو رشته ی خودش به جاهای خیلی خوب خوب برسه...

به این فکر میکردم که ...چقد تو زندگیمون به قبول بودن کارهامون توجه میکنیم...من آدم مذهبی ای نیستم.اما پیشنهاد میکنم که بهش فکر کنید:)

+ در محضر حضرت حق سعی کنیم تکلیف خودمان را بفهمیم نه اینکه برای خدا تعیین تکلیف کنیم...

+ آیت الله حکیم همیشه می گفتند : « برای خدا کار کنید ، اگر برای انسان ها کار می کنید ، بدانید که انسان از نسیان خلق شده است و فراموش خواهد کرد . پس برای خدا کار کنید و هر قدمی برمی دارید برای خدا باشد تا مغبون نشوید » .

+سرور شهیدان اهل قلم...آوینی گفت: کارتان را برای خدا نکنید، برای خدا کار کنید. تفاوتش فقط همین قدر است که ممکن است حسین در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا…!

+شهید حسین خرازی:اگر کار برای خداست، گفتنش برای چیست؟

+هدیه های خوب و یهویی دل نشینن...

بیلی پرفروش‌ترین رمان سال 2015 در فرانسه بوده و تاکنون به 25 زبان دنیا ترجمه شده است. 

بیلی

+رمان من اورا دوست داشتم اثر دیگه ی آناواگالدا رو هم بخونید:)

+کاکتوسای خونمون به گل نشستن...

کاکتوس

  • ۳ نظر
  • ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
  • ۱۵۲ نمایش
  • فاطمه قانعی

داشتیم با هم حرف میزدیم.گفت حالت چطوره و اینا...گفتم عااالییی.این روزا خوبم.فقط اگه فلان و فلان و فلان چیزم درست شه عالی تر می شه. گفت دیوونه خداروشکر کن بخاطر سلامتیت.چرا همیشه تو ناراضی هستی؟

گفتم که واسم سلامتی رو تعریف کن. سکوت کرد...بعد همزمان با هم گفتیم که...طبق گفته ی سازمان بهداشت جهانی...بقیشو من ادامه دادم :سلامتی حالت رفاه کامل روحی روانی جسمی مالی اقتصادی اجتماعی و...است و نه فقدان بیماری.پس بنظرم ما سلامتی نداریم:)

گفت بنظرت مثلا رفاه اقتصادی واسه سلامت و شاد بودن اصن مهمه؟ گفتم: درسته که سلامتی جسمی خیلی خیلی مهمه اما بنظرم پول شصت هفتاد درصد حس خوشبختیه...بااینکه من آدم پول پرستی نیستم به این اعتقاد دارم که پول مهمه واسه سلامتی...

بنظر شما پول چقد مهمه ؟اصن مهمه ؟

+امسال 13 آبان متفاوتی داشتم!:)هدیه های متفاوت...فاز متفاوت...

+این کلمه "وطن" یک روز از بین می رود.آن وقت مردم به پشت سرشان ، به ما نگاه می کنند که خودمان را توی مرزها حبس کرده بودیم و سر چند خط روی نقشه همدیگر را می کشتیم.بعد می گویند :این ها عجب احمق هایی بوده اند.

جنگ آخرالزمان نوشته ی ماریو بارگاس یوسا

+جمعه رفتیم کوه قلعه رستم!

قلعه رستم

  • ۲ نظر
  • ۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۱
  • ۱۵۶ نمایش
  • فاطمه قانعی

سرکلاس جامعه شناسی سلامت نشسته بودیم.استاد پرسید که بنظرتون سواد یعنی چی؟

هرکس یه چیزی گفت...فکر کنم بیشتر ماها سوادو صرفا خوندن و نوشتن میدونیم.

استاد گفت که بنا به تعریف یونسکو سواد در قرن بیست و یکم شش جنبه ی مختلف داره.

اول) سواد عاطفی: یعنی داشتن یه ارتباط خوب و موفق با اعضای خانواده و همسر:)

دوم) سواد ارتباطی: اجتماعی بودن و ارتباط با دیگران و فعالیت تو جامعه و دوست یابی

سوم) سواد مالی: اینکه بتونیم از پس هزینه های زندگی خودمون بربیایم.بدونیم کجا سرمایه گذاری کنیم.کجا باید پولمون رو خرج کنیم و کجا مقتصدانه خرج کنیم.

چهارم) سواد رسانه ای: از اتفاقاتی که تو کشورمون و تو دنیا میفته باخبر باشیم.بتونیم تمییز بدیم بین اخبار موثق و شایعات...تشخیص منابع خبری قابل اعتماد و به روز بودن اطلاعات...

پنجم) سواد تربیتی : اینکه بدونیم تربیت درست و نادرست چیان...اینکه اگه یه روزی مادر یا پدر شدیم بتونیم بچمون رو درست تربیت کنیم...

ششم) سواد رایانه ای : از پس کارای کتمپیوتری خودمون بر بیایم.حداقلش مدرک ICDL داشته باشیم و به اکسل!ورد!پاورپوینت و امثالهم مسلط باشیم...

یه لحظه فکر کنید...

بنظرتون آدم باسوادی هستید؟

من بعد شنیدن این حرفا حس میکنم بی سوادم...

بقول ابوشکور بلخی...تا بدانجا رسید دانش من / که بدانم همی که نادانم...

+ میم -صاد بهم گفت که: تو یه چیزت همیشه خوبه و اون لبخندته.همیشه نگهش دار.ناخودآگاه به آدم انرژی میده :)

+و امروز کویر...

کویر

  • ۸ نظر
  • ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۴
  • ۳۰۲ نمایش
  • فاطمه قانعی

اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی عَرَّفَنی نَفسَهُ وَ لَم یَترُکنی عُمیانَ القَلبِ
اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی جَعَلَنی مِن اُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّی الله ُ عَلَیهِ وَ آلِهِ
اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی جَعَلَ رِزقی فی یَدِهِ وَ لَم یَجعَلهُ فی اَیدِی النّاسِ
اَلحَمدُلِلّه ِ الَّذی سَتَرَ عُیُوبی  وَ لَم یَفضَحنی بَینَ النّاسِ...

ستایش و ثنا خدایی راست که بر من وجود خود را شناساند و مرا کور دل رها نکرد.

حمد خدایی را که مرا از امّت محمّد « درود خدا بر او و آل او » قرار داد 

ستایش خدایی را که روزی مرا در دست خودش قرار داد  و آنرا در دست مردم نگذاشت 

ستایش خدایی را که عیب هایم را پوشاند  ومرا در میان مردم رسوا نگردانید ...

+یکی از فانتزیام اینه که مهدی موعود ظهور کنه...و من به چشم خویش مدینه فاضله رو ببینم...لبخند

+دوباره محرم...دوباره عزاداری و سیاهی...دوباره صدای نوحه در کوی و برزن...دوباره اشک یتیمان!دوباره کودک بادکنک فروش سر چهارراه...دوباره نذری های قربت الی الله...

ای روزها عجیب درگیرم...

+ویل المصلین الذینهم عن صلوتهم ساهون الذینهم یراون و یمنعون الماعون...

وای بر نمازگزارانی که در نماز خود را به دست فراموشی می سپارند آنها که ریا می کنند و دیگران را از ضروریات زندگی منع می کنند...(زکات نمی دهند.)

+یه چیزی هست بهش میگن حریم شخصی...آرام

مثل دفترچه خاطرات...مثل موبایل...مثل حرفای شخصی بین دو نفر...مثل مذهبت...

اسلامم خیلی بهش معتقده...محض رضای خدا رعایتش کنیم!کنکاش نکنیم...احترام بذاریم به اطرافیانمون...

اصلا هرکسی تو هر گوشه ای از دنیا میتونه هر فکر و مذهب و عقیده ای داشته باشه...با شرط اینکه حقوق انسانی پایمال نشه...

+حالا بماند که فضولی در مورد بعضی آدما خیلی لذت بخشه.مثلا من بچه که بودم یواشکی دفترخاطره خاهرمو میخوندم...اما الان که فکر میکنم واقعا کار پستیه...بنظرم تو اتوپیای سفید نه موبایلی رمز داره نه خونه ای هشت قفله میشه...نه کسی میخاد به زور تو رو شبیه خودش کنه...

+اللهم ارزقنا السعادت!اللهم ارزقنا یه فکر سالم...

+من قبل از اینکه مسلمان باشم...یک انسانم...

+انسانم آرزوست...

+شاها تویی امیر عالم...جاناااا... تویی تو در خیالم...هرجا پی توام دمادم مولا...

+دعا کنید...شب و روز دعا کنید...

+عازم سفرم...

  • ۲ نظر
  • ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۴۵
  • ۱۶۰ نمایش
  • فاطمه قانعی

+یکم گیجم این روزا...فقط همین...

گاهی

  • ۳ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۳
  • ۳۳۵ نمایش
  • فاطمه قانعی

برای در قله زیستن آمده بود
نه فتح، نه پرچم
که رقیق بود
و همه چیز را
حتی هوا را رقیق می خواست
و بیگانه بود با دامان کوه
پر پرواز نداشت و همسایه آسمان بود
که پرنده باید در آسمان باشد
و او را پرنده نامیده بودند،
بی آنکه او را پری باشد
و پرواز را به درقله زیستن آموخته بود
چهر ه اش خط هزار سالگان داشت
که آفتاب را بی پرده سخن گفته بود
و برف و باد را بی سپر ایستاده بود
و به عمر بشر سکوت را گوش داده بود
پناه فاتحان بود به شبی
میزبان به گرمای آتشی
از گون های رسته در قله ها
و دم کرده از روینده ها در قلب سنگ
و مهمانی که آن شب من بودم
کمی خسته و بیشتر وامانده
که اول کدام قله را؟!
تا کجا توان خواهم داشت؟
دست در جیب کرد و
مشتی قله ریخت روی میز
گفت: بگیر،
فتح تمام قله ها مال تو...  #پویا_بهروان

+ سفری که پونزدهم گفتم به سمت اسفراین بود.خراسان شمالی...فتح قله ی 3080 متری شاه جهان و اولین فتح من ...

عالی بود.من ، بانو ، موفرفری  و غرغرو...یه اکیپ جدا بودیم...غرغرو فقط غر میزد...ولی خب در نهایت فانوس چادری که تازه خریده بود رو بقول خودم کش رفتم و بقول خودش هدیه داد بهم!این لطفش خیلی باارزش بود :دی

اون شب تو چادر...بحثامون...در جستجوی دستشویی!عقب موندن از گروه...خوابیدن تو کیسه خاب...بودن با اون جمع...ارتفاع...قلعه بلقیس...روستای رویین...رودخونه...نیمرو آتیشی...پلو درست کردن موفرفری رو اپی!کل کل با غرغرو...همه اش خوب بود:)

کوه

+بیست و سوم به مناسبت هفته نجوم یه نمایشگاه یک روزه تو پارک توحید برگزار شد.بعد از نمایشگاه و اون داد زدن کذایی سرم بخاطر دودر کردن کمک...

بهش گفتم:چقد خوبه که واسه یه عده مهم باشی...گفت:برای ما هم مهمی!

+شلوغ پلوغ بودن نمایشگاه و آدماش تو عکس واضحه.مگه نه؟

نجوم

+کتاب شازده کوچولویی که واسش هدیه گرفته بودم رو برداشتم که بهش بدم.فک میکردم که قطعا یه نسخه ازاین کتاب رو داره.گفتم ولی خب.این کتاب خاصه!...تو راه از کنار گلفروشی رد شدم.بوی گل آدمو مست میکنه.یادم افتاد نرگس دوست داره.اما الان که فصل نرگس نیست...باز یادم اومد که رز هم دوست داره...رفتم یه شاخه رز گرفتم که مثلا سورپرایز شه...وقتی بهش رسیدم...سورپرایز شدم.ی شاخه رز گرفته بود ...گفت:گفتم الان که فصل نرگس نیست.رز بگیرم...
صحنه ی باهالی بود:))بقول خودش این رزها توجیه نداره...من فکر میکنم مهم توجیه بودنه خود ماست...فکر بقیه مهم نیست اونقدا...

شازده کوچولو گفت :یک روز چهل و سه باااااار غروب کردن افتاب رو تماشا کردم. خودت ک میدونی وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب لذت میبره
خلبان جواب داد: پس خدا میدونه اون روز ۴۳غروبت چققددددر دلت گرفته بود:(

این هم کتاب صوتی شازده کوچولو:)

پارت 1:

پارت2:

+بهم گفت که: ادما مخصوصا مرد ها وقتی طرد میشن همیشه فکر می کنن به خاطر کسی بوده...فکر نمی کنن که شاید کار خودشون بوده:))

  • ۲ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۰۵
  • ۲۳۴ نمایش
  • فاطمه قانعی

فروردینِ سرد...

۳۰
فروردين

پس کی تمام میشود این فروردین سرد بلاتکلیف...؟

میترسم  آنقدر باقی بماند که اردی بهشت گرم دستانت رادرسکوت نگاهم حل کند...

بهار امسال زمستانی تاریک خاهد شد...اگر...  

#امید_صباغ_نو

سی ام فروردین

شبی سرد:))خوشگذرونی با آسمان مهری ها...پارک توحید!آبمیوه یوسف سر میدون ابوذر:))فلافلی تهرونیا:))الاکلنگ:))شیرینی عربی:))بند امیرشاه و در نهایت ترمینال:))

همش خوب بود:))

+آدم بی دوست به بوته ی گل سرخ بدون گل ماند:))

+دوستانی دارم بهتر از برگ درخت:))

  • ۲ نظر
  • ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۹
  • ۱۹۸ نمایش
  • فاطمه قانعی

جوش نزن:)

۳۰
فروردين

خب روزهای زندگیم با سرعت می گذره و واقعا هرکدومش یه رنگی داره...

تو این پونزده روز کارهای مفیدم خیلی کم بود.نمیخام جوش بزنم.خجالتی

اما خب از اتفاقات مهمی که افتاد می شه از جشن وایت روپوش گفت و اردوی بهلگرد بچه های جمعیت پژواک و در نهایت نرفتنم به کویر...گفت.

کیک

+اواخر بخش اندو هم هستم.وازین بابت خوشحالم که انشاالله مچ دردهای شبانه ام تموم خاهد شد.

+دو روز پشت سرهم سورپرایز شدم.روز اول با دسته گلی که سروناز برام آورد.روز دوم هم با جعبه شیرینی انوشه و نازنین واسه روز دندونپزشک...که خودمم یادم نبود بیست و سوم روزمونه:))و بعد هم تبریکات دوستان...سعید جزو بچه هایی هست خیلی خوب تبریک میگه:Dروز پزشکم حتی تبریک میگه...

+جشن خوب بود.از درخت دندون گرفته تا یادگاری نوشتن رو روپوش کفیث دکتر ضمیری...این هم هنرنمایی همکارم دکتر متعلی در این جشن:) رپر اعظم!

میخام اینو بگم رفیق هرچی تو این سال گذشت

صبوری کن ، درس بگیر ، اما فقط جوش نزن

سختی اگر زیاد تو کشیدی توی این کلینیک
بدون که آخرش خوشه ، همکلاسی جوش نزن

همون که گفت دندون بیرجندو واسه رشته بزن
بگیر یه دست لتش بزن ، اما فقط جوش نزن

واحدی افتادی اگر ، نمره ای هم ندادنت
بخون دوباره ترم بعد ، اما فقط جوش نزن

کم کاریه خودت بوده ، تقصیر بقیه نکن
بشین بخون جبران کن و اما فقط جوش نزن

امتحانم اگر نشد ، غم نخور و تقل بزن
حسین و مهتابو داریم ما تو کلاس، جوش نزن

مریض بخش رادیو ، یقه تو هم اگر گرفت
از خدمتت دفاع کن و اما فقط جوش نزن

چپه شد اگه مریضت ، فینت کرد حین تزریقت
دستته جونه آدما ، درس بگیر و جوش نزن

حتی اگه ازون ور لپش، اومد بیرون سوزن
واسه اینده ی‌ کاریت تجربه شه ، جوش نزن

مشکلی پیش اومد اگه ، دانشکده سری بزن
امیدوار به کمک نباش ، اما فقط جوش نزن

دکتر اکبری اگر نبود ، نبود دارالشفا
حالا اگر یه تشرم بهت زد تو جوش نزن

استادای مشهدو ول کن و همینجارو ببین
شفق و بشکارو ببین ، غر نزن و جوش نزن

نسبت به این عواملش هم اگه داشتی سو ظن
ایده بده، نقد بکن، اما فقط جوش نزن

کمبوده امکاناتشم اگر تورو کلافه کرد
لنگ کفش تو بیابونو قدر بدون و جوش نزن

فرزه استنلس استیلتم هم اگر شکست
پولشو که بابات میده ، باکسو بزن جوش نزن

حتی اگه سره لاتکس دعوا شد و بزن بزن
دستکش و از بیرون بخر اما فقط جوش نزن

لابراتوار بردنه دنچرت هم که شد غدقن
یاد بگیر از استادای اهل دلت جوش نزن

واسه فوت عزیزتم ، مرخصی ندن بهت
میدونم نمیشه ولی تو مثل من جوش نزن

خلاصه که رفیقه من هرچی بهت سخت گذشت
واسه خودت شادی بساز ، قوی باش و جوش نزن

این شعر من تموم شدش و راضیتم اگه نکرد
توی دلت فحشم بده ، اما فقط جوش نزن

+شعرش پر از نقد و کنایه بود که فقط همدانشکده ای ها درک میکننش:))

+بهم گفت که:بذار منم یکم استاد اخلاق بشم .اولن غرور خوب نیست به هیچ شکلش و هیچ فازش و در هیچ زمانی

ثانین خیلی وقتا خوبه به سمت یک رویی و یه رنگی و سادگی حرکت کنیم...

+من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

#قیصر_امین_پور

+بریدم...گذشتم... این اهنگ بوی خوش می داد...مخصوصا اونجایی که میگه :خداحافظی رنگ دشت جنوبه...

  • ۲ نظر
  • ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۳۱
  • ۲۰۹ نمایش
  • فاطمه قانعی