گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

دل آدمیزاد همچون گنجشک است...روزی هفت مرتبه دگرگون می شود...
پیامبرمهربانی ها(صلی الله و آله و سلم)

فاطمه قانعی...موجودی آبانی...با دلی بارانی...انسانی فانی...درجستجوی شادی های آنی...
+۱۵ام و ۳۰ام هرماه انشاءالله آپ میشویم:))

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

برای در قله زیستن آمده بود
نه فتح، نه پرچم
که رقیق بود
و همه چیز را
حتی هوا را رقیق می خواست
و بیگانه بود با دامان کوه
پر پرواز نداشت و همسایه آسمان بود
که پرنده باید در آسمان باشد
و او را پرنده نامیده بودند،
بی آنکه او را پری باشد
و پرواز را به درقله زیستن آموخته بود
چهر ه اش خط هزار سالگان داشت
که آفتاب را بی پرده سخن گفته بود
و برف و باد را بی سپر ایستاده بود
و به عمر بشر سکوت را گوش داده بود
پناه فاتحان بود به شبی
میزبان به گرمای آتشی
از گون های رسته در قله ها
و دم کرده از روینده ها در قلب سنگ
و مهمانی که آن شب من بودم
کمی خسته و بیشتر وامانده
که اول کدام قله را؟!
تا کجا توان خواهم داشت؟
دست در جیب کرد و
مشتی قله ریخت روی میز
گفت: بگیر،
فتح تمام قله ها مال تو...  #پویا_بهروان

+ سفری که پونزدهم گفتم به سمت اسفراین بود.خراسان شمالی...فتح قله ی 3080 متری شاه جهان و اولین فتح من ...

عالی بود.من ، بانو ، موفرفری  و غرغرو...یه اکیپ جدا بودیم...غرغرو فقط غر میزد...ولی خب در نهایت فانوس چادری که تازه خریده بود رو بقول خودم کش رفتم و بقول خودش هدیه داد بهم!این لطفش خیلی باارزش بود :دی

اون شب تو چادر...بحثامون...در جستجوی دستشویی!عقب موندن از گروه...خوابیدن تو کیسه خاب...بودن با اون جمع...ارتفاع...قلعه بلقیس...روستای رویین...رودخونه...نیمرو آتیشی...پلو درست کردن موفرفری رو اپی!کل کل با غرغرو...همه اش خوب بود:)

کوه

+بیست و سوم به مناسبت هفته نجوم یه نمایشگاه یک روزه تو پارک توحید برگزار شد.بعد از نمایشگاه و اون داد زدن کذایی سرم بخاطر دودر کردن کمک...

بهش گفتم:چقد خوبه که واسه یه عده مهم باشی...گفت:برای ما هم مهمی!

+شلوغ پلوغ بودن نمایشگاه و آدماش تو عکس واضحه.مگه نه؟

نجوم

+کتاب شازده کوچولویی که واسش هدیه گرفته بودم رو برداشتم که بهش بدم.فک میکردم که قطعا یه نسخه ازاین کتاب رو داره.گفتم ولی خب.این کتاب خاصه!...تو راه از کنار گلفروشی رد شدم.بوی گل آدمو مست میکنه.یادم افتاد نرگس دوست داره.اما الان که فصل نرگس نیست...باز یادم اومد که رز هم دوست داره...رفتم یه شاخه رز گرفتم که مثلا سورپرایز شه...وقتی بهش رسیدم...سورپرایز شدم.ی شاخه رز گرفته بود ...گفت:گفتم الان که فصل نرگس نیست.رز بگیرم...
صحنه ی باهالی بود:))بقول خودش این رزها توجیه نداره...من فکر میکنم مهم توجیه بودنه خود ماست...فکر بقیه مهم نیست اونقدا...

شازده کوچولو گفت :یک روز چهل و سه باااااار غروب کردن افتاب رو تماشا کردم. خودت ک میدونی وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب لذت میبره
خلبان جواب داد: پس خدا میدونه اون روز ۴۳غروبت چققددددر دلت گرفته بود:(

این هم کتاب صوتی شازده کوچولو:)

پارت 1:

پارت2:

+بهم گفت که: ادما مخصوصا مرد ها وقتی طرد میشن همیشه فکر می کنن به خاطر کسی بوده...فکر نمی کنن که شاید کار خودشون بوده:))

  • ۲ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۰۵
  • ۲۴۰ نمایش
  • فاطمه قانعی

سفر...

۱۵
ارديبهشت

من می تونم باهات تو کافه بشینم، بگم و بخندم، باهات ساعت ها قدم بزنم،
درد و دل هات رو گوش کنم و هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام بدم
و در قبال این ها چیزی ازت نخوام، در واقع من می تونم یه دوست خیلی خوب واست باشم، 
به شرط اینکه تو هیچ وقت حرف از دوست داشتن نزنی، اینجوری کار سخت میشه!
به نظرم اگه یه روز حقیقتا احساس کنی که خودت رو دوست داری
باید نسبت به خودت و کارهایی که انجام میدی متعهد بشی و دربند اصول خاص خودت زندگی کنی،
چه برسه به روزی که با کسی دیگه حرف از دوست داشتن بزنی، 
مسئولیت دوست داشتن خیلی سنگینه.


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

+و سفری در راه است...

+ناراحتم که با اسمان مهریا نتونستم برم کویر...

+خوشحالم که دارم میرم کلاس سخت کوشی:))

+عکس های جشن روپوش تازه به دستم رسیده...

جشن

+ساعت نه باید میدون قدس باشم...میرسم؟پا در دهان

+
  • ۳ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۴
  • ۳۲۴ نمایش
  • فاطمه قانعی