گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

دل آدمیزاد همچون گنجشک است...روزی هفت مرتبه دگرگون می شود...
پیامبرمهربانی ها(صلی الله و آله و سلم)

موجودی آبانی...با دلی بارانی...انسانی فانی...درجستجوی شادی های آنی...
+۱۵ام و ۳۰ام هرماه انشاءالله آپ میشویم:))

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۱/۱۵
    ...
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند ماه پیش به مطلبی بر خوردم که ارزش خوندن داره:)

چرا باید تا جوانید سفر کنید؟  (کلیک کنید تا متن کامل رو ببینید!)

1. سفر، نحوه ارتباط شما را با دنیا تغییر خواهد داد.
اگر تا زمانیکه جوان هستید سفر نکنید، با گذر عمر و قیدهایی که خانواده و شغلتان به شما تحمیل می کنند، تمایل شما برای ماجراجویی و سفرهای مخاطره آمیز کمتر خواهد شد.
2. سفر، نحوه ارتباط شما را با دیگران تغییر خواهد داد.
زمانیکه سفر می کنید، با فرهنگ های مختلف آشنا می شوید. متوجه می شوید که زندگی شما با دوستی با افرادی که شبیه شما نیستند و یا مانند شما رفتار نمی کنند، می تواند خیلی کامل تر باشد. 
3. سفر شما را متواضع می کند و متوجه می شوید که شما در مرکز جهان نیستید!
هر چقدر بزرگ تر می شوید، متوجه می شوید که در واقع چقدر کم راجع به زندگی می دانید! 
4. سفر به شما قدرت مواجه با چالش های جدید را می دهد.
سفر همانطور که شما را متواضع می کند، به شما قدرت هم می بخشد. متوجه می شوید که قادر به انجام کارهایی هستید که هیچ وقت فکر نمی کردید بتوانید انجام دهید. 
5. سفر به شما حس همدردی با مشکلات جهان را می بخشد.
زمانیکه سفر می کنید، متوجه می شوید که چقدر از امکانات و موهبت های زندگی خود را نادیده گرفته بودید. 
6. سفر، میزان تحصیلات شما را افزایش می دهد.
ممکن است کلاس درس تاریخ در دوران مدرسه جزء ساعت های مورد علاقه شما نبوده باشد! اما زمانیکه به پاریس سفر کنید و کاخ ورسای را از نزدیک ببینید، در راهرو های موزه لوور قدم بزنید، عظمت اهرام مصر را ببینید و از کولوسیوم گلادیاتورهای رم دیدن کنید، به درک جدیدی از تاریخ خواهید رسید و شاید حتی از معلم تاریخ خود قدردانی کنید! سفر، تاریخ را زنده خواهد کرد. 
7. عمر طولانی و بدون مشکل به شما قول داده نشده است، پس همین الان از تجربیات زندگی لذت ببرید.

+میخوام واسه خاطر خودم زندگی کنم. به خودم قول دادم که وقتی نگرانی هایی که دارم که اولویت زندگیمه حل شد...با چند تا دوست پایه بزنم تو مسیر سفر...فعلا چند نفر کاندید شدن واسه این سفرا...:)

+اونشب واقعا بهم بد گذشت.فک کنم 24 ام بود.روز بدی رو گذروندم...واقعا نمیتونستم لبخند بزنم!فرداش دوستی گفت :"متاسفم که اینقدر واست شب سختی بوده ولی روزها و شب های سخت آدمای سخت رو میسازن..." دلم میخاست بگم که میشه مثل روانشناسا با من حرف نزنی؟میشه اینقد خوب نباشی؟میشه رو مخم نباشی؟میشه...:)

+گفت به تو میگن یک دیباگر :دی

+گفت عشق یافتنی نیست .ساختنیه...آدم نباید تو رویا دنبال عشق بگرده .عشق همون چیزیه که در لحظه اتفاق میفته...

دلم میخاست بهش بگم که نگاهت اشتباست.که عشق موقتی نیست.که اسم عادت و وابستگی و تنوع طلبی رو نذاریم عشق سنگینتریم...

+دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است ، تا به آخرش نرسی نمیفهمی که از همان اول اشتباه کرده ای...#اوغوز_آتای

دیگه تا آخر عمر نمیخام دکمه های پیراهنم رو اشتباه ببندم...میفهمی؟

+رو دیوار نوشته بود :مومن هیچوقت یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنه...

  • ۸ نظر
  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۶
  • ۲۱۹ نمایش
  • مجسمه ی متفکر :)

بخوانید محدودیت های جالب انسان را...

از لحظه ای که متولد شدم دلم میخاست هنجار شکن باشم.محدود نباشم...دوران بچگیم پر بود از این اتفاقات...پر بود از عصبانیت مادر و پدرم...خیلی کارا رو کردم خیلی کارا هم...نشد!هیچوقت دوست ندارم یکی بالای سرم وایسه بگه فلان کارو نکن.دلم میخاست آزاد باشم.بنظرم ما تو ایران یاد گرفتیم با محدودیت بزرگ شیم!و از قوانین غیر منطقی متنفرم...هیچوقت تو کتم نمیره.

از دوران کودکی که بگذریم...وارد دبستان شدم.بزرگترین معضلم این بود نمیتونستم ناخن کوتاه رو تحمل کنم.اینکه تا ته ناخن رو بگیرم و انگشتم زخم شه...

تو دوران راهنمایی...علاوه بر ناخن...معضل گوشی موبایل داشتم!اعتراف میکنم اون روزی که سر کلاس ریاضی مبتکران !هندزفری تو گوشم بود و آهنگ گوش میکردمو خانم ابوی برداشت گفت که:" من حواسم به همه چی هست.حتی پشه تو کلاس درسم پر بزنه متوجه می شوم"و من سرمو تکون میدادم و نیشخند می زدم که کجای کاری...از اول کلاست دارم آهنگ گوش میکنم اصلا فکر نمیکردم که یه همکلاسی نامرد منو لو بده و ماه بعدش مدیر مدرسه خفتم کنه که چرا موبایل داری...

تو دوران دبیرستان علاوه بر ناخن و موبایل...ابرو و قدوعرض مانتو و مقنعه ی طلبگی  اضافه شد!همیشه ناخن گیر داشتم همراهم.در مورد موبایلمم محتاط بودم.مانتوهام مشکلی نداشت اما واقعا از پوشیدن مقنعه چونه دار متنفر بودم!واقعا خیلی زشته امریکا داره به این سرعت پیشرفت می کنه و ...بعد ناظم دبیرستان های ایران جلو در مدرسه بچه هارو چک کنن که کی ابروهاشو برداشته کی برنداشته!چرا سر صف نیومدی؟چرا ده دقیقه تاخیر داشتی؟چرا ...؟چرا...؟

هر لحظه منتظر بودم که دانشجو بشم.فرج حاصل شد و اومدم اینجا...اما متوجه شدم که محدودیت ها تمومی ندارن.تو بااااید ساعت هشت شب خابگاه باشی...تو باااید همونی باشی که هراستیا!!! میخان.تو باااید...شاید بنظر من خیلی احمقانه بنظر بیاد که به پوشیدن شلوار لی آبی آسمونی گیر بدن!به اینکه چرا مانتوت این رنگیه؟چرا کفشات...اما واقعا بنظر خودشون احمقانه نیست؟خداروشکر من هیچوقت با این جماعت جاهل سروکاری نداشتم :)

هر لحظه منتظرم درسم تموم بشه و واسه خودم زندگی کنم...به دور از محدودیت های پست این چنینی...اما واقعا مامان میذاره؟:)

اصلا یکی از دلایلی که نمیخام تا سال ها به ازدواج فکر کنم همین محدودیت های بعد از ازدواج هست.مخصوصن در فرهنگ ما که زنها همیشه ضعیف شمرده شدن...(فرهنگ غرب هم بهتر ازین نیست!)

متنفرم از اینکه پرنده تو قفس باشه.نمیخام تو قفس باشم.اما بال پرواز هم ندارم...خیلی کارا تو دنیا هست که باید تجربه کنم.باید بجنگم.فتح کنم.پیروز شم... دکتر بشکار میگفت:" یه فرد masterمرزهای علم رو جابه جا می کنه"...اما من...من فقط می خام مرزهای زندگی حودمو جابه جا کنم و ناتوانم...مرزهای افکارم ، بینشم ، جهان بینیم رو میخام بشکنم...دلم میخاد طی الارض کنم!دلم میخاد همه توانایی هام ...استعداد هام ...(البته اگه دارم!) شکوفا شه...

شنیدستم که دکتر شریعتی جمله ای با این مضمون گفته که انسانها چهار زندان رو تجربه می کنن.تاریخ ، طبیعت ،جامعه و خود...دارم فکر میکنم از زندان خودم که خودمو بکشم بیرون با این دنیای غم زده چه کنم؟

 بشنوید ! با صدای احمد شاملوی عزیز...

در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد
در زنجیر...
از این زنجیریان،
یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه ای کشته است.
از این مردان،
یکی، در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خودرا،
بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اینان، چند کس،
در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه،
از دیوار کوتاهی به روی بام جستند
کسانی، نیم شب،
در گورهای تازه،
دندان طلای مردگان را می شکسته اند.
من اما هیچ کس را
در شبی تاریک و توفانی نکشتم
من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی
که مردار زنان را دوست می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی
که در رویایشان هر شب زنی
در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و  می خشکند و می پوسند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم این است...جرم این است...

 

+گفت: به نظر من اگه نمازو سر وقت نخونی حداکثر تا یک ساعت قضا میشه!

خیلی اگرسیو جواب دادم که:به نظر من تو بهتره نظرتو واسه خودت نگه داری در این موارد:)

 

  • ۶ نظر
  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۲
  • ۳۲۸ نمایش
  • مجسمه ی متفکر :)