گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

سه چیز بر حافظه می افزاید: 1- تلاوت قرآن 2-روزه گرفتن 3- مسواک زدن

گلیومای افکار یک دندانپزشک

دل آدمیزاد همچون گنجشک است...روزی هفت مرتبه دگرگون می شود...
پیامبرمهربانی ها(صلی الله و آله و سلم)

فاطمه قانعی...موجودی آبانی...با دلی بارانی...انسانی فانی...درجستجوی شادی های آنی...
+۱۵ام و ۳۰ام هرماه انشاءالله آپ میشویم:))

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر...

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۷ ب.ظ

امشب عجییییب حس یه مرغ سر کنده رو دارم...

دارم به تنهایی خودم تو خابگاه فکر میکنم و اینکه امشب تو خونه تولد خاهر کوچیکه است...

دارم به این فک میکنم که روزای خوب چقد زود می گذرن.به پارسال فکر می کنم.روزایی که هر شبمو با آسمان مهریا(بچه های انجمن نجوم) یا پژواکیا(بچه های انجمن حمایت از کودکان کار) یا دوستام (نازی و انوشه...) یا بقیه میگذروندم...به این فکر میکنم که من یه برونگرا هستم و چی شد که از مهر به بعد دارم میرم سمت درونگرایی...

چقد بد شد که حس میکنم آسمان مهر دیگه رنگ سابقو نداره...اون خوشی و آرامشی که مد نظرم بود.بدتر اینکه امسال چرا پژواک از هم به در شد؟

باورت میشه منی که عصرا نخابم نابودم.اون موقعا که بانو و بچه ها زنگ میزدن جلسه داریم. با کله می رفتم...چقد بد شد که دوستام اینجا نیستن...

آسمان مهر زیبایی های نجومو بهم نشون داد.کویر رو...

پژواک بهم نگاه لطیف به جامعه داد...و راه کوهنوردی رو به روم باز کرد...

دوستام همدم تنهاییام بودن...خوب بودنو بهم یاد میدادن...مهمتر از همه اینکه میفهمیدم بهم اهمیت میدن!ازون اهمیت معمولیا نه...ازون اهمیت هایی که حس می کنی مهمی...یکی دوستت داره:)

+امشب عجیب دلم میخاست برم تا دوازده شب پیاده روی.راه برم.راه برم...رز و نرگس بخرم...میدونی؟تا حالا شده با خودت فکر کنی...فکر کنی...فکر کنی و بعد به این برسی که اون همراه پیاده روی ای که باید باشه الان اینجا نیست...

+میدونی؟من بلدم خودمو شاد نگه دارم.اما گاهی...گاهی پیش میاد دیگه...

+من چقد خوشبختم که...حمیرای من نیمه گمشدشو پیدا کرده...من چقد خوشحالم که نازنینم آن که بایسته و شایسته است رو پیدا کرده و جمعه عقدشونه...من چقد شادم که فاطمه اون آدم خاصه ی زندگیشو پیدا کرد و به زودی ازدواج میکنن...در عرض یک ماه سه تا دوستم مزدوج میشن:)چی بهتر از این؟

+سروناز داره واسه همیشه میره یزد...از لحظه ای که این خبرو شنیدم...دلم یه عالمه واسش تنگ شده.دلم میخاد فردا که دیدمش محکم بگیرمش تو بغلم...الانم چشام اشک آلوده...

+بهم گفت که...

"کاش یکم جراتشو داشتم.مث آخره فیلمای تراژدی میرفتم پسره رو با ماشین زیر می گرفتم. ولی الان نه جراتشو دارم نه زیاد مهمه برام..."

_ و نه اونقدر عاشقشی...

"آره. خب مشکل همینه.من همیشه وسط بودم.نه جوری بود نخوامش نه جوری که عاشقش باشم..."

_ در کل این یه مهارته که بتونیم آدمای گذشته رو پاکشون کنیم.ذهن فعال و هوش بالا می خواد.

"نه.امید میخواد"

_ینی یه آدم جدید؟

"این راهو رفتم.آدمای جدید خیلی کم تحملن..تا میفهمن جایگزینن...ینی تا اومدم وارد رابطه جدی شم.خلا رابطه قبلیم نشون داد خودشو.خراب کردم.نابود کردم.بارفتنش من تمام اعتماد به نفسمو ازدست دادم..رفتنش مهم نبود..."

_بودنش مهم بود.بودن یه زن به مرد حس قدرت میده.اعتماد به نفس...

"همه میان و میرن .اما جزییات این اتفاق همیشه اثرشو رو شخصیتم میذاره."

+نگاه موقتیشو دوست نداشتم.میدونی که دوس ندارم به آدمای زندگیم موقتی نگاه کنم...میدونی دیگه؟

+اونروز تو اتاق به هم اتاقیا گفتم که:"دلم میخاد کتابمو بردارم.(اشاره به رمان بیلی)برم کافه الف...ساعتها بشینم و کتاب بخونم و موکا بخورم و موکا و موکا.فکر کنم و فکر و فکر...تنهایی..."

گفت:ایده خوبیه...اصن بیا باهم بریم...

گفتم:نه.فقط تهنایی... گفت :دوتا میز جدا میشینیم اصن خوبه؟

 جا داره که اینو گوش کنید...

با صدای شهریار شاکری

  • ۹۵/۰۹/۲۳
  • ۲۲۴ نمایش
  • فاطمه قانعی

نظرات (۴)

گاهی وقت ها گذشته مثل یه زخم میشه که هر چی هم روشو میپوشونی و فراموشش میکنی دوباره بر میگرده با یه علامت خیلی ساده یا غیر ساده از وسط زندگی یا حتی بی هیچ علامتی
نمیدونم با این جور زخم ها باید چی کار کرد .....شاید فقط بشه نادیدشون گرفت
شاید هم باید با گذشته ها مرد یعنی در گذشت تا تموم بشن و به خودمون فرصت زندگی جدید و طلوع دوباره رو بدیم شاید افتاب فردا برامون چیزهای خیلی قشنگ تری اماده کرده باشه ,اگه پشتمون رو بهش نکنیم
پاسخ:
هیچوقت نمیشه صد درصد فراموش کرد.موافقم باهات.مهم توانایی نادیده گرفتنه بدون آسیب زدن به خودت!این یه جورایی معنی فراموشی رو میده بنظرم:)
مهارت نیست که ادمای گذشترو فراموش کرد یجور اجباره هیچکس حاضر نیست فراموش کنه فقط بعضیا کنار میان وامیدوار میمونن به آینده روشن بعضیا هم ترجیح میدن آیندشونو با تکرار خاطرات قبلی بسازن
پاسخ:
من حاضرم فراموش کنم:)))
تو بدون شک یکی از فوق العاده ترین دوستامی،اونقدر قلمت شیرینو قابل حس بود برام که اتگاری جلوم نشسته بودیو با همون آب و تاب همیشگی داشتی برام حرف میزدی،اگه بشه ک یکمم خپیشتن دار باشی فعلا ی سری مسایلو جلو جلو بازگو نکنی😂
هپیییی دنتیست جووونمیییی میس یو خیلییییی😘😘😘😘😘
پاسخ:
ای جانمممم:-*
فقط می تونم بگم این یک زنگ خطر
زودتر از این حالت خودتو در بیار و عالی شو
چیزی که من الان خوندم، وضعی بود که چند سال پیش داشتم و الان پیشرفته تر شده
درسته که فرموده اند رطب خورده کی منع رطب کند
اما من اونچه که به عنوان دوستت وظیفه داشتم بگم، گفتم
آسمان مهر هنوز پا برجاست
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز.سعی میکنم از پیله بیام بیرون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">